العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

81

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

كردن او را نگه نداشته بود عروه گفت در اين سفر ما گرفتارى زيادى ديديم . در همان سال گروهى از قبيله بنى عيس پيش وليد آمدند در ميان آنها مردى كور بود وليد پرسيد چرا چشمهايت از بين رفته ؟ گفت يك شب با خانواده و اموالم در دره‌اى خوابيده بوديم در آن زمان هيچ كدام از افراد بنى عيس وضعشان به من نميرسيد . آن شب سيلى آمد و هر چه داشتم برد از مال و زن و فرزند فقط يك شتر برايم ماند با يك كودك نوزاد شترم رم كرد و پا بفرار گذاشت كودك را گذاشته از پى شتر رفتم چيزى نرفته بودم كه صداى بچه را شنيدم برگشتم ديدم گرگ شكمش را پاره كرده خودم را بشتر رساندم او با پايش بصورتم نواخت كه هر دو چشمم از بين رفت صبح كه سر از خواب برداشتم نه مال و نه زن و نه فرزند و نه چشم داشتم . وليد گفت برويد اين خبر را براى عروه نقل كنيد تا بفهمد در ميان مردم كسى هست كه از او بيشتر گرفتار بلا شده باشد . وقتى عروه بمدينه آمد قريش و انصار بديدنش آمدند عيسى پسر طلحة ابن عبيد الله به او گفت مژده باد ترا كه خداوند در باره‌ات نيكى نموده به خدا سوگند حالا احتياج به راه رفتن نداشتى . در جواب او گفت خداوند چه كار خوبى كرد نسبت به من ، به من هفت پسر داد كه از ديدار آنها سالها بهره‌مند بودم يكى را گرفت و شش پسر ديگر را برايم باقى گذاشت و به من شش عضو داد كه سالها از آنها استفاده ميكردم بعد يكى را گرفت و پنج عضو ديگر را باقى گذاشت دو دست و يك پا و گوش و چشم . آنگاه سر بلند كرده گفت خدايا اگر گرفتى باز براى من باقى گذاشتى اگر گرفتارم كردى شفا دادى . در كتاب تنبيه الخاطر مينويسد وقتى معاوية بن يزيد خواست خود را از خلافت خلع نمايد بر منبر رفت و شروع بسخنرانى كرد ، گفت مردم من علاقه